تبليغاتX
سطل زباله دل

سطل زباله دل

من نیامدم که بمانم فقط آمدم کمی بازی کنم و بروم

 

میامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا{}

 میثم تو هم غلط میکنی بری {}

بهار تو کجایی؟

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت11:19توسط S.N | |

   
   رفتم...!!!
   نبودم...!!!
   و
   باز هم نخواهم بود...
   فقط
   کمي دلتنگ بوديم
   شايد
   براي اينجا...
   براي نوشتن و حرف مفت...
   .
   .
   انگشتانم قرچ قرچ صدا ميدهد
   شايد واسه اينه که يه مدت ننوشتم...
   OoOoOo
   راستي
   پاک فراموش کرده بودم (سال نو مبـــ ـــارک)
   :)
   .
   اين چند وقت پر شدم از گلايــ ـــه...
   اما
   نميگم...اين جور بهتره
   آخه گفتن نداره واسه کي بگم... تـــ ـــو?؟
   اينا همش رازه...
   SecRet
   !
   .
   رفيق من سنگ صبور غــ ـــم ها
   به ديدنم بيا که خيلي تنـــ ــهام
   هيچکي نميفهمه چه حالي دارم
   چه دنيــ ــاي رو به زوالي دارم...
   !
   !
   خيلي دلم گرفته از خيليا:(
   آره
   دلم از خيليا گرفته
   حتــ ـــي از تـــو...!!!
   .
   ++ پا نذار روقلبم پلکامو نيازر
   ++ ميميرم بــ ـــراي تــ ــــــو
   .
   ميخواهم امشب
   با يک بوســ ـــه کوچولو که روی تمام خاطراتم میزنم
   اونا رو بسپرم به بــ ـــاد...
   و میگویم
   که از این به بعد حوصله کوچک ترین ناملایمتی
   را ندارم و نخواهم داشت...
   پس(دوری کنید از مــ ـــن)   
   :(
   .
   میتونم خیلی راحت بگم که حالم اصلا خوب نیست!
   دیگر رغبتی برای زندگی کردن در خود نمیبینم...!!!
   آخر تصدقتان شوم اگر به خاطر شماها نبود
   که من الان اینجا نبودم...
   زده ام به خاکــ ـــی...
   نگاه کن...
   من بیش از آنچه که دیگران تصور کنند شکسته شده ام
   گفتم
   قبلا
   من دارم همه زندگيمو بازي ميکنم
   و حالا
   ...
   اعتراف ميکنم که:
   من تمام زندگيم را باخته ام...
   Game over...!!!!!
   .
   بعد از باختن
   دیگه حس بازی کردن و تو خودم نمیبینم
   و
   شاید یه کلمـ ـــه تو مایه های خداحافظی
   بتونه آرومم کنــ ـــه...!!!
   پس فعلا:
   GoOd Bye ...!!
   .
   !؟
   پ.ن:رفتـــ ــم,رفتـــ ـــی,رفـــــ ــــت...!!!
   پ.ن:فکر میکنم که من دیگر آن من همیشگی نیستم...
   پ.ن:میخوام به زندگیم یه چرخش 180 درجه ای بدم یعنی میشه؟؟؟! Game over

 بعدا نوشت:nsbh کجایــ ـــی؟رفتـــ ـــی تو هم...؟؟؟!!!:(

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت15:25توسط S.N | |

   
   HeEe
   نه بابا...!!!
   فکر کردي من همون احمقِ قبليم...
   کورخوندي لــ ــعنتي...
   ديگه حتي خنديدناتم ديوونم نميکنه...
   آره ميدونم...
   يه روزي عاشق خنديدنات بودم...
   اما
   حالا از خنديدنت عقم ميگيره!!!
   چيــ ـــه؟؟؟
   تعجب کردي
   من هيچ موقع با تو اين جوري حرف نزدم...!!؟؟؟
   اما تازگيا يه کم بي حيا شدم...
   آخه
   خيلي ساده بودم همه ميدونستن حتــ ـــي تو...
   ديگه هيچي برام مهم ني...
   فقط ميخوام مال خودم باشم به فکر خودم باشم...
   به قول Z از مالکيت عمومي استعفا بدم...
   تقصير من بود...؟؟؟
   اينم ميدونم
   آره من کم گذاشتم من براي همه کم گذاشتم
   نميدونم چرا تازگيا هرچي ميشه
   مقصر منم...!!!
   دلم از رفتنت اوف شد...
   اما نفهميدي...
   حسم و نميتونم بگم...
   فقط بهت ميگم سرشار از نفرتم...
   من
   تازگيا زيادي ميگم و ميخندم...
   اما
   تو
   کارت شده گريه...!!!
   OhOum
   همين و ميخواستم خيلي وقته منتظر چنين روزيم
   ميخوام جلوم خار بشي(که شدي!!!)
   ميخوام التماس کردنت و ببينم
   مثل خودت
   که يه روز...
   خارم کردي
   کوچيکم کردي
   خردم کردي
   ...
   حالا نوبت خودتـــ ـــه...!!!
   چي ميميري بدون من...
   خنديدم...
   نيم ساعت...
   دِ احمق زِر نزن...
   تو با اين کارات دوست داشتن و به لجن ميکشي...
   ميدونم من رَم کردم...
   حرف آخر و ميزنم خلاص,ديگه تو بايد بميري
   حداقل تو قلب من,کشتمت...
   خيلي وقته که جاي خاليت و تو لحظه هام حس نميکنم...
   آروم باش
   چيه قاطي کردي...
   فهميدي هيچ پخي نيستي:)
   آره پوزت و مالوندم به خاک
   و حالا بيشتر از هر روز خوشحالم...
   ديگه برو گمشو
   مغزِ من و نخور
   حوصلتو ندارم...
   Bye
   پ.ن:فکر میکنیم که چقدر احمق بودیم...احساس کرختی میکنم...لالا بخواب
  

  

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت15:52توسط S.N |


   ++بازم يه بازي ديگه...شايدم بهش نشه گفت بازي...
   اما اينجوريه که بايد 7 تا از شعراي شاعرارو که دوست داري بنويسي:)
   دارا من و دعوت کرده...
   
   1.(پرنده فقط يک پرنده بود )
   پرنده گفت : چه بويي چه آفتابي
   آه بهار آمده است
   و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت
   پرنده از لب ايوان پريد مثل پيامي پريد و رفت
   پرنده کوچک
   پرنده فکر نمي کرد
   پرنده روزنامه نمي خواند
   پرنده قرض نداشت
   پرنده آدمها را نميشناخت
   پرنده روي هوا
   و بر فراز چراغهاي خطر
   در ارتفاع بي خبري مي پريد
   و لحظه هاي آبي را
   ديوانه وار تجربه مي کرد
   پرنده آه فقط يک پرنده بود
   ++فروغ فرخزاد

   2.(پرنده مردني است)
   دلم گرفته است
   دلم گرفته است
   به ايوان مي روم و انگشتانم را
   بر پوست کشيده ي شب مي کشم
   چراغ هاي رابطه تاريکند
   چراغهاي رابطه تاريکند
   کسي مرا به آفتاب
   معرفي نخواهد کرد
   کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
   پرواز را به خاطر بسپار
   پرنده مردني ست
   ++فروغ فرخزاد

   3.(قصه اي از شب)
   شب است
   شبي آرام و باران خورده و تاريک
   کنار شهر بي غم خفته غمگين کلبه اي مهجور
   فغانهاي سگي ولگرد مي ايد به گوش از دور
   به کرداري که گويي مي شود نزديک
   درون کومه اي کز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد
   زني با کودکش خوابيده در آرامشي دلخواه
   دود بر چهره ي او گاه لبخندي
   که گويد داستان از باغ رؤياي خوش ايندي
   نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در سکت پر درد
   گذشت امروز ، فردا را چه بايد کرد ؟
   کنار دخمه ي غمگين
   سگي با استخواني خشک سرگرم است
   دو عابر در سکوت کوچه مي گويند و مي خندند
   دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است
   شب است
   شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديک
   نمي گريد دگر در دخمه سقف پير
   و ليکن چون شکست استخواني خشک
   به دندان سگي بيمار و از جان سير
   زني در خواب مي گريد
   نشسته شوهرش بيدار
   خيالش خسته ، چشمش تار
   ++اخوان ثالث

   4.(وداع)
   سکوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد
   با شب خلوت به خانه مي روم
   گله اي کوچک از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند
   خلوت شب آنها را دنبال مي کند
   و سکوت نجواي گامهاشان را مي شويد
   من او را به جاي همه بر مي گزينم
   و او مي داند که من راست مي گويم
   او همه را به جاي من بر مي گزيند
   و من مي دانم که همه دروغ مي گويند
   چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل
   بر گزيننده ي دروغها
   صداي گامهاي سکوت را مي شنوم
   خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند
   سکوت گريه کرد ديشب
   سکوت به خانه ام آمد
   سکوت سرزنشم داد
   و سکوت سکت ماند سرانجام
   چشمانم را اشک پر کرده است
    ++اخوان ثالث

   5.(بوسه)
   در دو چشمش گناه مي خنديد
   بر رخش نور ماه مي خنديد
   در گذرگاه آن لبان خموش
   شعله يي بي پناه مي خنديد
   شرمنک و پر از نيازي گنگ
   با نگاهي که رنگ مستي داشت
   در دو چشمش نگاه کردم و گفت
   بايد از عشق حاصلي برداشت
   سايه يي روي سايه يي خم شد
   در نهانگاه رازپرور شب
   نفسي روي گونه يي لغزيد
   بوسه يي شعله زد ميان دو لب
   ++فروغ فرخزاد

   6.من با نوسان گاهواره
   پيچيده به لابه لاي قنداق
   وز پنجره چشم نيمه بازم
   مجذوب تجليات آفاق
   گهواره مرا به بال لالاي
   بر سينه فشرده گرم و مشتاق
   مي برد به سير باغ مينو
   ++شهريار

   7.مي تپد در بچه با هوهوي باد
   مي چکد اشک غم از طاق و رواق
   شمع در کشمکش باز پسين
   مانده با پايه ي زرين دم طاق
   باد با سکسکه در شيون شوم
   کاج آشفته کشد سر به اتاق
   چه خبر هست خدايا اين جا؟
   ++شهريار

   در آخر هم بايد 7 نفرو دعوت کنم...
   بهار,حامد فنچول, ميثــم, زهرا, آرمين
   همينا بســـه...(دوست داشتيد شرکت کنيد دوستم نداشتيد بـــه دَرَک)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت12:48توسط S.N | |

 
   قیژژژژژژژژژژ....
   اه این صدای در همیشه اعصابمو خرد میکنه...
   رفتم بیرون
   میخوام قدم بزنم...
   و بعد برم جای همیشگی...
   نمیدونم کیه...
   نمیخوام بدونم...
   یواش یواش میرم
   صدای پام روی کاشیهای پارک بوضوح شنیده میشه...
   هم خوشم میاد هم بدم میاد...
   این روزها قلبمان حتی به تلنگری میشکند!!!
   شاید این
   حالات تحفه ای از روزگاران گذشته باشد...
   .
   .
  آهنگ!!!...
   .
   یه آهنگ شاد میاد:
   خوشگله و هزار خاطر خواه داره
   طلا تو قلب همه جا داره
   عیارشم با دیگرون فرق داره
   دلم واسه دیدن اون تب داره...
   .
   خوشم نمیاد
   از آهنگ شاد این جوری میشم...جونم درمیاد:)
   .
   یه آهنگ غمگین
   آره
   این با حال و هوام سازگارتره...
   گیتار اولش دیوونم میکنه
   بذار باور کنم دستاتو دارم
   پسِ این فاصله تنها نذارم
   بمون با من بمون بامن نمیخوام
   واسه هرچی ندارم کم بیارم...
   بذار باور کنم لو رفته رازم
   من از هرچی به جز تو بی نیازم
   نباشی بعد تو سنگ صبورم ...نمیتونم با این دنیا بسازم
   نباشی آسمونم جنس سنگه
   شب و روز این دل دیوونه تنگه
   نذار بارفتنت دیوونه تر شم
   یک عم با عقلم بجنگم میخوام اشکم تو چشمای تو باشه
   همیشه قلب من جای تو باشه
   بمون با من تو این دیوونه هایی
   نذار دنیا و دین من دوتــــا شه...
   .
   .
      .
   .
   AhHhH
   میخوام بخوابم   حالا
   چشام گرم شده
   میخوام بخوابم یه خواب آروم
   و
   خیلی راحت خوابم برد...!!!
   پ.ن : فنچول نریاااااا:(
   پ.ن:میخواهیم کمی مانند گذشته ها شویم بی خیال همچون کودکان...
   میخوام از رو جوی بپرم,سیگاربکشم,یه کوچولوو بی حیا بشم,
   از یکنواختی خسته ام...مشکلی هست آیا...؟؟؟!!!

  

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت20:44توسط S.N |


   سه پاراگراف بدونِ سانسور...
   فنچول من و به این بازی دعوت کرده...بریم ببینیم چی میشه:)
  
   1)الو...سلام LiLi جان خوبي...چه خبر...پس امشب رديفه ديگه آره...چرا...؟؟؟
   خودت گفتي مياي...مسخره بازي درنيار ديگه من به يکي از رفقا هم گفتم
   اونم ميخواد بياد بدبخت دلش و صابون زده براي شب...به يکي ديگه قول دادي...
   بيخود کردي ,من که 2 روز پيش وقت گرفتم...
   جون تو را نداره بايد بياي...فدات شم...قربون اون چشات پاشو بيا ديگه...
   خب باباما پول بيشتري ميديم تو فقط بيااا...
   باريکلا دختر خوب منتظرتم ساعت...فقط مياي ترتميز بيا
   آبرومون و بخر OoOoK
   قربونت!!!
   باي
   .
   .
   به همين سادگي...
   آره
   از اينم ساده تره سحر...
   امتحان ميکني...؟؟؟
   SHut Up

   2)به طرز اسفناکی از فاحشه ها نفرت داریم...
   نمیدونم شاید چون...چون دیدمش,کثافتِ حروم زاده همچین جانماز آب میکشید
   که باورم نمیشد این ج...ده باشه...
   وقتی گفت دعواش کردم,اما خودم با چشام دیدم که زیرِ...بود :( 
   هنوز که هنوزِ یاد اون لحظه میفتم بدنم یخ میکنه...
   اگه A میذاشت مطمئنا میکشتمش...اما حیف که نذاشت...

   3)این روزها انگار تمام روزنه های امید به رویمان بسته شده...
   باورمان نشده نمیشود و نخواهد شد که دست در دست هم به سوی حجله
   رهسپار میشوند...تردید داشت از رفتن و نماندن اما دیگر همان کورسوی امید در دلش
   روز به روز کمرنگ و کمرنگ تر میشد...
   سخت بود و حالا اندکی سخت تر...
   آری...این روزها عجیب احساس غربت و تنهایی در هوای دلمان میپیچد...
   ----------------------------
   من کسی رو دعوت نمیکنم به این بازی هر کی دوست داشت خودش,خودشو دعوت کنه:)
    

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت20:7توسط S.N | |